تبليغاتX
با زورق خاطراتم به دریای فردا میرانم...
هوای ذهنم دودآلود
طعم قهوه تلخ دارد دهانم

گند زده ام به هر چه که فکر کنی
انبوه کاغذهای سیاه
تهی و بی محتوا

تا انتهای زجر دویده ام
آنقدر سر به زیر شده ام
که به دنبال ستاره ای نباشم
جام دیگری برای شکستن ندارم
اگر چه تمام چاه های زمین خشکند

گنگیِ این انتخاب مرا خواهد کشت
چاره ای نیست جز آخرین گناه.

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 و ساعت 23:45 |
برای نجات ناشری از ورشکستگی
قصه ای را شروع کرده ام
قصه های کهنه ارزش چاپ ندارد

+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 و ساعت 22:49 |
تصادف عجیبی بود

یکی حواسم را پرت کرد

خاطراتم به کما رفته است

سنگدلی است، اما

قبل از اینکه به هوش بیاید

باید اعضایش را اهدا کنم

نمی خواهم دوباره زجر کشیدنش را ببینم!

+ نوشته شده توسط نامدار در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 13:40 |
هیچ ناشناسی حواسم را پرت نمی کرد

پشت سد گلویم پر از فریاد

سکوت در تار و پود حنجره ام جاری

پلک ها خسته ، چشم ها در افق

گویی تمام عقربه ها مُردند

از آن ساعت که به این دیوار تکیه داده ام

باید با این دیوار وداع کنم

ساعت ها دوباره باید به کار بیافتند

غافلگیر شده ام

یکی حواسم را پرت کرده است

+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت 20:57 |
روز ها
به دنبال تو پاهایم می خراشد
شب ها
پاهایم را آب ولرم تشت تنهاییم التیام می دهد
روز ها، روز ها، روز ها
شب ها، شب ها، شب...

+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 و ساعت 21:12 |
گاهی ترس از نوشتن
چه نوشتن
انسان را وا می دارد
که حتی فکر نوشتن را از سرش بیرون کند
+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 و ساعت 21:2 |
دفتر خاطراتم پر شده از خاطراتی که نداشتیم

به فکر دفتر دیگری باید باشم

برای خاطراتی که فردا با هم نخواهیم داشت

+ نوشته شده توسط نامدار در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 20:31 |


اینک داوران اصلی از راه می رسند٬ شما را که درفش سپید بود این بود داوری ٬تا رای درفش سیاه آنان چه باشد.


+ نوشته شده توسط نامدار در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 21:8 |
 

  تا پایان کشور قدم زدم، روی خاکریز کمی مانده به صفر مرزی نشستم و به پشتِ سرم خیره شدم.

+ نوشته شده توسط نامدار در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 21:3 |
می خندم...
می خندم اما تو باور نکن
این تابلو جدیدی است
که به دیوار چهره ام آویخته ام
با داوینچی کاری ندارم
من آثار خودم را خلق میکنم
رویاهایم را برای خودم نگه می دارم
و پا برهنه در زمان لِی لِی میکنم
من همان کودک دیروزم
فردا را باور ندارم
امروزم را هم به بطالت گذرانده ام
و تو...
هیچگاه نخواستی از کنارم بروی
این من بودم که که گهگاه مجبور می شدم چشمانم را بگشایم.

+ نوشته شده توسط نامدار در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 22:42 |
باران که می بارد
کفشهایم را به گردش می برم
تا کوچه های خیسِ آشنا
تا دلتنگی های خیسِ ماندگار
خیسِ خیسِ خیس
برمی گردم


خیس از باران 2.4.90


+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه سوم تیر 1390 و ساعت 0:18 |
آینه ی روبروی من از یاد نمی رود
کجای باید از تماشا برخیزم
و سایه ی دورترین درخت جهان را
به تهی خانه های تا دوردست آسمان
بیاورم ؟
کجا باید از تماشا برخیزم ؟
چه قدر درخت ، در همیشه ی ایندشت ها تنهاست
 چه قدر راه ، مرا تا مردمان پراکنده برد
تقصیر جاده هاست
که مردمان پراکنده دورند
تقصیر چشمه هاست
که مردمان پراکنده دور می میرند
 مردمان آن سوی نمی دانم کی باران ریز
مردمان این سوی نمی دانم کی آفتاب در
مردمانی که چه قدر سکوت کردند و آنها فقط سکوت کردند
حالا به زیارت تنهاترین درخت جهان می روم
من به شیوه پدر
با گام های مقدس به راه افتادم
و حالا چه قدر نزدیک زیارتم
و حالا چه قدربه سایه ی تنهاترین درخت شهید می رسم
که سکوت
مادران زمین را تاب آورده است
من به سکوت تمام مادرانی می روم
که جاده های بی آمدن
تا چشم های خیسشان رفته است
من پسر تمام مادران زمینم
که در تکرار راه
دورترین جاده ها را بیدار می کنم
و حالای چشم انتظاری مادران نقاب و باد در پیراهن
 کنار لمس جنوبی ترین
لیموی تر
برای تمام آن سالها سکوت
 حرف جاده های نرفته را آورده ام
و حالا چه قدر دلم پر از گرفتن است
برای تمام سکوت مادران
که پشت پرچین روسری های پرگره مردند
چه قدر دلم پر است
آینه ی روبروی من از یاد می رود ؟
 دارم چه قدر افشا می شوم
سکوت مادران
زمین
تقصیر نرفتن و تکرار آینه ای است
که روبروی من
آینه پر از حرف جاده های نرفته
آینه پر از تماشای جهان است
حالا که به شیوه پدر
به راه آفتاب در آمدم
تقصیر آینه هاست

که مردمان پراکنده دور می میرند

"هیوا مسیح"

+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه دوم تیر 1390 و ساعت 12:57 |
کمی نگاهت را از من برگردان
کلاهُ شال گردنم را در زمستان جا گذاشته ام.

+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت 22:57 |
همه ی امروز

روی نیمکت ذهنم

پا روی پا

نشسته بودم

...

سنگ، کاغذ، قیچی

سنگ، کاغذ، قیچی

دستانم بی رحمانه علیه هم توطئه می کردند.

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 و ساعت 23:46 |
با بادبانی افراشته

پارو می زنم بر خلاف باد ناموافق

زورقم کوچک و موج ها سهمگین

خشکی نا پیدا همه جا دریا

پارو می زنم، پارو پارو

نمی دانم تا کجا، تا آنجا تا هر جا

ساحل اما نا پیدا

دریا دریا...

+ نوشته شده توسط نامدار در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 و ساعت 22:34 |
جایی به من بدهید
 دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
و تلخ ترین
تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
تمام عکس هایمان را از زندگی پس
می گیریم
گفته بودم دیگر
 از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می آییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
 جایی به من بدهید
شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد
شب کوچکی که زیر
ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود
جایی به من بدهید
 جایی برای خندیدن
 جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است

"هیوا مسیح"

+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 و ساعت 20:16 |
   در انتهای شب نشسته بودم  نم نم باران با دستان مرطوبش به لطافت صبحدم نوازشم می کرد، خنکی به درونم رخنه می کرد و عطشم را فرو می نشاند و من با چشمان بسته خود را سوار بر زورقی بادبان افراشته      می انگاشتم که در گذر از رودی پر آب بودم و باد مرا با خود می برد به سمت اقیانوسی آرام تر از اقیانوس آرام!
   دلم آفتاب می خواست و عجیب نمی توانستم از این باران دل بکنم، حس عجیبی بود که در دل شب آرزوی روز داشتم و در همان حال تمام وجودم را به تاریکی شب سپرده بودم. هم صحبتم در کنج روحم نشسته بود اما دریغ از حتی جمله ای یا حتی کلمه ای که به زبان بیاورد، سکوت را چمباتمه زده بود و به طرز مشهودی با معنا به من زل زده بود با چشمانی عاری از هر نو احساسی، و این سکوت معنا دار در کنج تاریک تنهایی شبی خیس رنج آور بود.

+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 21:43 |

   شروع یک رویا همیشه شیرین است زمانی که خود را سوار بر امواج خروشانش می یابی، و میوه های رنگارنگ بی فصل از شاخه های آرزوهای دیرینت را دست چین می کنی. پرده ضخیم پلکانت را بر سن جادویی چشمانت کشیده ای و در حالی که طاق باز لمیده ای، یکی یکی بازیگران محبوبت را به روی صحنه می آوری و کارگردانی بی بدیل می شوی بر قصه رویایت!

   ...پایان. چراغها روشن می شوند، یکه می خوری از جایی که در آن خود را به یکباره می یابی، به خودت که بیایی در خواهی یافت که غرق افکارت بودی و اکنون تنها واقعیت پیشاروی توست که به حقیقت مانده نیست، واقعیتی محض.  ته مانده شیرین رویایی که تو را با خود برده بود به تلخی چسبنده ای بدل می شود، تمام آن شیرینی تلخ را با زبانت به جلو رانده، تُف می کنی، بند کقشهایت را محکم می کنی و می روی. 

+ نوشته شده توسط نامدار در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 15:5 |
   در تقویم ها به دنبالِ تاریخی که سیاه کرده ام، می دوم. دلخوشی در تقویم ندارم تنها می دوم که دلم خوش باشد، که بگویم دویده ام، تمام مسیر را. دلتنگی هایم را در روزهای تعطیل تقویم روی دیوار جا گذاشته ام و برگ های تقویم رومیزی ام را چندین بار ورق می زنم و می شمارم روزی را که علامت گذاشته ام با اینکه می دانم بعد از آن روز، روزهای بیشمار دیگری نیز سیاه خواهند شد و من دگر بار به دنبال ان روزها همچون اکنون.

+ نوشته شده توسط نامدار در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:50 |

   زیر آفتابی که تنها از سایه کوتاهم می فهمم که چه آفتابی است در دشتی که از زمین و آسمانش گونه هایم را سرخ می کند سیلی خورشید و سوزشی در پیشانی ام به ارمغان می آورد تازیانه گرما و گرد و غباری که سوار بر ارابه باد راهِ ریه هایم را در پیش گرفته اند، تنها همین قلم و کاغذ است که گاه گداری به فریادم می رسند، به پای حرفهایم می نشینند و گوش می دهند و گوش می دهند و بعد با سکوتشان به آرامی نوازشم می دهند و بی آنکه با کسی حرفی زده باشم گویی ساعتها با همدمی مهربان سر صحبت را گشوده ام از آنچه در من می گذرد دادِ سخن سر داده ام  و تهی شده ام از هر بود و نبودی تا دیگر بار خود را بسپازم به این خورشیدی که از هر جهت بر من می تابد...

   و اکنون دیگر لذت خواهم برد وقتی دوباره به خاطز بیاورم که من این تنهایی گرم و لزج را دوست دارم و از دیدن   لب های خشک و ترک برداشته و چشمانی سرخ که در گودی کبود گونه هایم نشسته اند، به غایت خلسه        می رسم زیرا هر لحظه که میگذرد احساس می کنم این دشت پر از مین و خمپازه عمل نکرده با من حزف ها دارد...

   کاش پایم را جایی نگذارم که در اعماقش پلاکی آرام خوابیده باشد، کاش...  


1390/2/3 منطقه نفتی یادآوران-اهواز

+ نوشته شده توسط نامدار در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:14 |

   بِرَم، نَرم، بِرَم ...نمی دونم دو دلم، نه اینجا خبری هست و اونجا هم روزای راحتی در انتظارم نیست. دنبال راحتی نیستم اما... بی خیالِ هر امایی، این بار کاری که هفت ماه پیش باید انجام می دادم ولی به خاطر دلبستگی هایی موندم که امروز نگاههاشون پر معنی شده، معانی ای که منُ دارن لِه می کنن. پس لعنت به من که این بار رها نکنم خودمُ که گناه تکرار تجربه ست و من گناهکاریم که قصدِ توبه داره از این گناه کبیره. 

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 و ساعت 21:39 |

   دست باید شست از هر آنچه تعلقی بدان دارم  برای زیستی دیگر گونه، آنطور که هر دم در آرزویش غرق در توهم، آری توهم نه فکر، می شوم و ساعت ها همچنان دست و پا می زنم و دیگر بار همانی هستم که بودم.

  خوب که نگاه می کنم چیزی در خود نمی یابم که در خور ستایشم باشد، زیرا آنقدر که باید برای خودم زندگی نکرده ام، لحظه ها را هدر داده ام و ساعت ها نشسته ام و در سوگ همان لحظه ها قلم فرسایی کرده و هذیان نوشته ام و باز در این گذر لحظه ای دیگر را گذر زمان از کفم ربوده است.

   شاید این بار این هرز نوشته های شبانه به کمکم بیایند تا اندکی به خود بیاندیشم و از دام این ترسی که در جانم رخنه کرده مگر رها شوم که این خود نوید خلاسی از توهمات کابوس وارم است. هرز می نویسم و تنها همین نوشتن است که اینگونه مرا آرام می کند تا من باور کنم بودنم را...

+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه نوزدهم فروردین 1390 و ساعت 23:20 |
   در دنياي آخرت من مي­ خواهم در جهت معکوس زندگي کنم  با مردن شروع مي­ کني و  مي­ بيني که همه چيز خيلي عجيب است. سپس بيدار مي­شوي و مي­بيني که در خانه سالمندان هستي! و هر روز که مي گذرد حالت بهتر مي شود. بعد از مدتي چون خيلي سالم و سرحال مي­شوي از آنجا اخراجت مي ­کنند! بعد از آن مي­روي و حقوق  بازنشستگي­ ات را مي گيري. وقتي کارت را شروع مي کني در همان روز اول يک ساعت مچي طلا مي گيري و يک ميهماني برايت ترتيب داده مي شود (ميهماني اي که موقع بازنشستگي براي شما مي گيرند و به شما پاداش يا هديه مي دهند).
40سال آزگار کار مي کني تا جوان شوي و از بازنشستگي ات !!  لذت ببريسپس حال مي کني و الکل مي نوشي و تعداد زيادي دوست دختر خواهي داشت. کمي بعد بايد خودت را براي دبيرستان آماده کني. سپس دبستان و بعد از آن تبديل به يک بچه مي­شوي و بازي مي­کني. هيچ مسووليتي نداري. سپس نوزاد مي­شوي و آنگاه به دنيا مي آيي. در اين مرحله 9 ماه را بايد به حالت معلق در يک آب گرم مجلل صفا مي­کني که داراي حرارت مرکزي است و سرويس اتاق هم هميشه مهيا است، و فضا هه هر روز بزرگتر مي شود، وااااي! و در پايان شما با يک ارضاء به پايان مي رسيد.
مي بينيد که حق با بنده است.
+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه نوزدهم فروردین 1390 و ساعت 22:40 |
   مدال نقره دلخوش کُنَک است، نفر دوم برنده محسوب نمیشود، زیرا هیچکس اسمش را فریاد نخواهد زد و حلقه گلی به گردنش نخواهد آویخت.

   هر گاه که احساس کردی دیگر امیدی به اول شدنت نیست بایست، بایست و تنها نگاه کن زیرا نیاز داری بیاموزی که چگونه باید گام برداری، و تنها برای بالاترین سکو دوباره روزی دیگر تلاش کن.

+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه نوزدهم فروردین 1390 و ساعت 0:11 |

   صبح که از خونه بیرون زدم بهار دختر همسایه که چن روزیه اومدن به شهرمونُ دیدم، چشاش سرخُ پف کرده بود انگار تمام شبُ باریده بود، اما صورتش صاف و روشن بود، به نظرم خورشیدی رُ پنهون کرده بود. پیراهن بوکله سبزِ خوش رنگی رو اندام ظریفش نشسته بود  پر از گلدوزی های سفید با خالای زرد که برجستگی های خوش تراشِ تنشُ زیبا تر می کرد و دامنِ تور آبیُ بنفش که انگاری از شبنم خیس شده بودند، چشمم به کفشش افتاد ،از سفیدی برق میزد با اون پاشنه های بلندش، لبخند زنان با ترانه ای زیر لب که آدمُ یادِ نغمه های چلچله های مهاجر مینداخت از پیش روم مثل نسیم خنک نئشه آوری رد شد با اون قدمهای ضربدریش که بی اختیار نگاهمُ به دنبال خودش بُرد. وای که این دختره بهار امروز چقدر خوشگل شده بود...

+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 و ساعت 1:5 |
پُل راه آهن
یه آواز غمناکه تو هوا
پل راه آهن
یه آواز غمناکه تو هوا
هر وخ یه قطار از  روش رد میشه
دلم می گه سر بزارم به یه جایی
رفتم یه ایستگاه دل تو دلم نبود
رفتم به ایستگاه دل تو دلم نبود
دُمبال یه واگن باری می گشتم
که غلم بده ببرتم یه جایی تو جنوب
آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جوری
نیشمو باز می کنم و
می خندم .


"لنگستون هیوز"
+ نوشته شده توسط نامدار در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 و ساعت 23:9 |
روزی شاعری نالید که:

" جامه ام شولای عریانی ست"

به این فکر می کردم که امروز اگر بود بی گمان فریاد می کرد:

" جامه ام بدرید، از این عریانیم رها سازید"

جامه هایی که به تن کرده اند، و فکر می کنند که با پوشاندنِ عورت هاشان همه بی شرمی ها را پوشانده اند، جامه هایی که تن پوششان کرده اند اما فکری به حال امیالشان نکردند، آزادانه پشت حجابشان رهایش کرده اند و با بی شرمی به انگشتِ استهزا نشانه گرفته اند بی حجابان با عفت را با همه بی عفتیشان...

و به یاد می آورم فریادِ آن بزرگ مرد را زمانی که چراغ معجزه بر سردرِ بیچاره مردم آویخت، اما افسوس که سویی با چشم های کوردلی شان نبود و با گند چاله دهانشان پرخاش کردند که این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل میطلبد! سرتاسرِ وجودش را گویی چیزی به هم فشرد تا در اشک ناتوانی خود ساغری زند.

آه پریشان می گویم اما، اما چه کنم که جز هذیان چیزی برای سیاه کردن ندارم، انبوهِ هیاهوی افکارم دیوانه ام خواهد کرد می دانم، باز می نویسم تا فردایی دیگر که خواهم خواندنشان این سطور مبهم را به یاد آورم که کیستم! زیرا که فراموشی دردِ امروز نوع بشر است.

+ نوشته شده توسط نامدار در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 و ساعت 3:21 |

   می رفتُ می رفت، آفتاب وِلَرم دم صبح صورتشُ نوازش می داد. جاده جنگلی ساکتُ خلوتُ امن برای سکوت بود، تنها صدای پرنده ها شنیده می شد که مستانه آواز صبگاهیشونُ با صدای لطیفشون به نغمه نشسته بودند.

   درختان بلوط تنومند مثل دو ستون منظم از سزبازهایی که اونیفرم استتار به تن داشتن ازش سان می دیدند و گهگاه که نسیم صبحگاهی تو شاخُ برگشون لیز می خورد و انگار که قلقلکشون داده باشه تکون کوچیکی به خودشون می دادند. حتی صدای زاغکی که تازه انگاری بیدار شده بودُ داشت واسه شیطنت هاش خودشو آماده می کرد، دلنشین به نظز می اومد مثل صدای گیتار الکترونیک تو موسیقی تلفیقیه نامجو...

   اما آسمان نیلی بود بی هیچ چروکی یا لکه ای از ابری، نواری از آسمان بالای سرش بود به موازات جاده و صف منظم درختان، گهگاه که سر بلند می کردُ به آن نگران می شد دلش قرص می شد از آن همه یکرنگی و باز بی رنگِ بی رنگ قدمهای آهستَشُ تکرار می کرد در حالی که در دلش و گاه گداری زیر لب آوازی را زمزمه میکرد و ره می پیمود:

             "ز خاکِ من اگر گندم برآید    از آن گر نان پزی مستی فزاید..."

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 و ساعت 23:38 |
فریادی را که سکوت کرده ام با سکوتم فریاد می زنم:
آآآی...
دلم برایت تنگ شده
چرا دست از سرم بر نمی داری؟!
+ نوشته شده توسط نامدار در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت 23:18 |

از قدم زدنی طولانی بر می گردم، زیر آسمانی که ابرهای سیاه پرده زخیمی روی سفره ستاره ها و مهتاب کشیده بود، هوایی بهاری اما نه انقدر بهاری که بشه بهارُ لمس کرد، پرسه می زدم برای خودم ، فکر فکر فکر ....

افکاری مغشوش، ذهنی متلاطم، دغدغه های مهاجم و این همه تنها یک راه حل داشت  و  اونم این بود که شالِ و کلاه کنمُ قدم تو کوچه های شب بذارم.

کوچه هایی که گاه منُ به سمت خودشون می کشونن تا نا خواسته خودمُ در حال عبور از اونا پیدا کنم و غوطه ور در زمان، زمانی از جنس گذشته به گوشه گوشه خاطراتم سَرَک بکشم، گاهی سرمست و دلشاد برای کمی خاطره بیشتر به جلو و جلوتر قدم می گذاشتم و گهگاه برای رهایی از تداوم اشک هام قدم هامُ آهسته تر بر می داشتم ولی با این وجود دلِ بر گشتنُ نداشتم و لذت "غم زیبا" باز منُ به جلو می کشوند.

سالهاست که من اینچنین با شب عشقبازی می کنم و در آغوشش خودمُ  گُم می کنم ،با ستاره هاش ترانه می خونم، به درد دل مهتابش گوش می دم و سرمُ که رو شونه های تاریکیش می ذارم به خلسه ای عمیق فرو می رَم و باز هبوط در روزی نو پایانِ این همه حسِ زیباست...

+ نوشته شده توسط نامدار در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت 1:38 |