تبليغاتX
با زورق خاطراتم به دریای فردا میرانم...

غافلان

همسازند،

تنها توفان

کودکان ناهمگون می زايد.

همساز

سايه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب

در هيات زندگان

مردگانند.

وينان دل به دريا افکنانند،

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی

دوشادوش مرگ

پيشاپيش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زيسته بودند،

که تباهی

از درگاه بلند خاطره شان

شرمسار و سرافکنده می گذرد.

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جويندگان شادی

در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبکلاه درد

با جا پائی ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر می ايستند

خانه را روشن می کنند،

و می ميرند.

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 1:5 |

اينک موج سنگين گذر زمان است که در من می گذرد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون جو بار آهن در من

می گذارد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون دريائی از پولاد

و سنگ در من می گذرد.

در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادی در من.

فواره و رويا در تو بود

تالاب و سياهی در من.

در گذرگاهت سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بيشه

من موج را سرودی کردم

پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر ز مرگ.

سرسبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

پر تپش تر از دل دريا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودی کردم.

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 1:3 |

.The devil can cite scripture for his purpose

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 0:17 |
مگه ارزش امروزُ میدونیم که افسوس گذشته رُ میخوریم!!!
+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 17:52 |
 

همه به یکی نیاز دارند!!

+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 17:49 |
 

 

همیشه در تاریکی چشمهایی هستند که ما را می بینند!!!

+ نوشته شده توسط نامدار در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 17:46 |

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.

شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما پس از چندی در بعضی از اشعار منتشر شده در هوای تازه - و سپس در اکثر شعرهایش - وزن را یکسره رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.

شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شده‌است.

سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره می‌گویید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است... چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.» از سوی دیگر اجازه هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش می‌داد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایران‌مهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گه‌گاه از او شعر یا مقاله‌ای در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌شد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شده‌اش را با این شیوه منتشر کرد.

سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔ‌شان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت، درگذشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما بی چرا زندگانیم

آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.

 

+ نوشته شده توسط نامدار در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 13:19 |


Remember when you were young, you shone like the sun.
Shine on you crazy diamond.
Now there's a look in your eyes, like black holes in the sky.
Shine on you crazy diamond.
You were caught on the crossfire of childhood and stardom,
blown on the steel breeze.
Come on you target for faraway laughter,
come on you stranger, you legend, you martyr, and shine!
You reached for the secret too soon, you cried for the moon.
Shine on you crazy diamond.
Threatened by shadows at night, and exposed in the light.
Shine on you crazy diamond.
Well you wore out your welcome with random precision,
rode on the steel breeze.
Come on you raver, you seer of visions,
come on you painter, you piper, you prisoner, and shine!



Pink Floyd

+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 12:38 |


"I've been mad for fucking years, absolutely years, been
over the edge for yonks, been working me buns off for bands..."
"I've always been mad, I know I've been mad, like the
most of us...very hard to explain why you're mad, even
if you're not mad..."



Pink Floyd

+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 12:32 |

in my rear view mirror the sun is going down
sinking behind bridges in the road
and i think of all the good things
that we have left undone
and i suffer premonitions
confirm suspicions
of the holocaust to come
the wire that holds the cork
that keeps the anger in
gives way
and suddenly it's day again
the sun is in the east
even though the day is done
two suns in the sunset
hmmmmmmmmm
could be the human race is run
like the moment when your brakes lock
and you slide toward the big truck
and stretch the frozen moments with your fear
and you'll never hear their voices
and you'll never see their faces
you have no recourse to the law anymore
and as the windshield melts
my tears evaporate
leaving only charcoal to defend
finally i understand
the feelings of the few
ashes and diamonds
foe and friend
we were all equal in the end


pink floyd

 

 

 


+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 12:30 |

                           
  When a man lies he murder  وقتی يک مرد دراز می کشد , به قتل می رسد
  Some part of the world                                     قسمتهايی از جهان
  These are the pale deaths which       اينها مرگهای کمرنگی هستند که
  Men miscall their lives                              مردان با آنها زندگی می کنند
  All this I cannot bear              نمی نوانم تمام اينها را بيشتر از اين تحمل کنم
  To witness any longer                           تا بيش از اين شاهد اينها باشم
  Cannot the kingdom of salvation            سلطان رستگاری نمی تواند
  Take me home                                                      مرا به خانه ببرد
  (Cliff Burton)                                               (شعری از کليف برتون)

+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 12:20 |



Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on
The show must go on, yeah
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

Whatever happens, I'll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for ?
I guess I'm learning (I'm learning learning learning)
I must be warmer now
I'll soon be turning (turning turning turning)
Round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free
The show must go on
The show must go on, yeah yeah
Ooh, inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

Yeah yeah, whoa wo oh oh

My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on (go on, go on, go on) yeah yeah
The show must go on (go on, go on, go on)
I'll face it with a grin
I'm never giving in
On - with the show

Ooh, I'll top the bill, I'll overkill
I have to find the will to carry on
On with the show
On with the show
The show - the show must go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on, go on, go on, go on
Go on, go on

"Queen"


نمایش باید ادامه یابد

فضاهای خالی- ما برای چه زندگی می کنیم؟!

مکانهای متروک- گمان می کنم ما نشان (حساب) را می دانیم.

پیوسته، آیا کسی می داند ما برای چه منتظریم؟!

قهرمانی دیگر، جنایت بیفکرانه دیگر

پشت پرده، در نمایش صامت (پانتومیم)

خط را نگاه دار، آیا کسی می خواهد این را بیش از این تحمل کند؟!

نمایش باید ادامه یابد

نمایش باید ادامه یابد

درون قلبم شکسته می شود

ممکن است آرایشم پوسته پوسته باشد،

اما لبخندم هنوز هم باقی است

هر آنچه روی می دهد، همه اش را به شانس می سپارم

اندوهی دیگر، افسانه شکست خورده ای دیگر

پیوسته، آیا کسی می داند ما برای چه زندگی می کنیم؟!

گمام می کنم آگاهی می یابم، اکنون باید غیور (صمیمی) تر باشم

به زودی از خم راه خواهم گذشت (بحران را خواهم گذراند)

بیرون [از بدن من] سپیده دم می شکند (خورشید طلوع می کند)

ام در درون [ام] در تاریکی مشتاق رهایی ام!

نمایش باید ادامه یابد

نمایش باید ادامه یابد

درون قلبم شکسته می شود

ممکن است آرایشم پوسته پوسته باشد،

اما لبخندم هنوز هم باقی است

روحم همانند بالهای پروانه ها رنگ آمیزی (نقاشی) شده است

افسانه های دیروز رشد خواهند کرد اما هرگز نمی میرند

می توانم پرواز کنم- دوستان من

نمایش باید ادامه یابد

نمایش باید ادامه یابد

من اینرا همراه پوزخند خواهم پوشاند (با پوزخند صورت می دهمش)

هرگز تسلیم نمی شوم

به پیش - همراه نمایش-

شمشیرم را خواهم انداخت، زیاده روی خواهم کرد

مجبورم اشتیاقی بیابم تا ادامه دهم

به پیش همراه -

به پیش همراه نمایش -

نـــمـــایـــش، نـــمـــایـــش بـــایـــد ادامـــه یـــابـــد!

ادامه، ادامه، ادامه، ادامه، ادامه

ادامه، ادامه، ادامه، ادامه، ادامه

ادامه، ادامه، ادامه، ادامه، ادامه

ادامه، ادامه، ادامه، ادامه، ادامه

ادامه، ادامه

+ نوشته شده توسط نامدار در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 12:15 |

 

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانهء من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

 

 

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 20:36 |

I wasn’t perfect
I’ve done a lot of stupid things
I’m still no angel
I wasn’t looking for forgiveness
Wasn’t laid out by my pride
Shocked by her attention
And someone signed me up for love
I didn’t want it
And now I can’t live without it

She changed my life
She cleaned me up
She found my heart
Like only a woman can
She pulls me up
When she knows I’m sad
She knows her man
Like only a woman can

She’s kind of perfect
She’s kind of everything I’m not
Yeah, she’s an angel
And it’s amazing how she’s patient
Even more at times I’m not
She’s my conscience
And who decided I’d be hers
I wanna hate them
Cos now I can’t live without her

She changed my life
She cleaned me up
She found my heart
Like only a woman can
She pulls me up
When she knows I’m sad
She knows her man
Like only a woman can

Like only a woman can
And who decided I’d be hers
I wanna hate them
Cos now I can’t live without her

Oh, and she changed my life
She cleaned me up
She found my heart
Like only a woman can
She pulls me up
When she knows I’m sad
She knows her man
Like only a woman can

Like only a woman can
Like only a woman can
Like only a woman can
 

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 20:31 |

Playground school bell rings again
Rain clouds come to play again
Has no one told you she's not breathing?
Hello I am your mind giving you someone to talk to
Hello

If I smile and don't believe
Soon I know I'll wake from this dream
Don't try to fix me, I'm not broken
Hello I'm the lie living for you so you can hide
Don't cry

Suddenly I know I'm not sleeping
Hello I'm still here
All that's left of yesterday

 

+ نوشته شده توسط نامدار در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 20:18 |
 

 

sun will shine

+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 23:28 |
+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 23:26 |
+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 23:25 |
 

آخرین به نظر اولین بود

 

اما سخت دشوار است که اولین را آخرین بنامم!! 

+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 23:7 |
شب به انسان می آموزد که تنها نیستی,  چرا که کافیست به آسمان خیره شوی تا بی نهایت ستاره ای را که همانند تو  به زمین ,به بی نهایت انسان تنها می نگرند , را تماشا کنی...!

+ نوشته شده توسط نامدار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 23:2 |